زن يك نويسنده به طور عام شوهرش را به عنوان يك مرد مي شناسد . نه بن عنوان يك نويسنده. خوانندگان آثار اين نويسنده هرچند از دور از اين نظر او را بهتر از زنش مي شناسند . معمولاً زن هاي هنرمندان كم كم نسبت به آثار هنري شوهرانشان بي علاقه مي شوند . بعد نسبت به اين آثار كينه مي ورزند . چرا كه شاهد آفرينش اين آثار و دردسرهاي مقدّمات و نتايجش بوده اند . امّا من كه زن جلال آل احمد هستم او را از نوشته هايش جدا نمي كنم و نه تنها به عنوان يك مرد بلكه او را به عنوان مردي كه نويسنده است مي شناسم . اين گونه شناسايي بيش تر به اين علّت است ه جلال خيلي شبيه نوشته هايش است . يعني سبك جلال خود اوست با اين تفاوت كه من با چرك نويسش سروكار دارم و ديگران با پاك نويسش.

بیشتر بخوانیم:

سر ناهار جلال خواست خربزه بخورد كه از جلويش برداشتم. گفت: گلويم ديگر درد نمي كند. شوخي كرد، شوخي ها كرد و مهين و من خنديديم. شب پيش هم حسابي ما را خندانيده بود. نمي گذاشت به ما بد بگذرد. فكر مي كرد ما را از تمدّن دور كرده، به جنگل كشانده، جز جنگل و دريا به ما چيزي نداده و ما از تنهايي حوصله مان سررفته، امّا كسي كه با جلال بود هرگز تنها نبود. در ساليان درازي كه ما با هم بوديم، من همواره از خويشان و دوستان دورتر و دورتر مي شدم و به او نزديك تر و نزديك تر. وقتي خويشان و دوستان برايم دل سوزي مي كردند كه اجاقم كور مانده، ته دلم به آن ها مي خنديدم چرا كه اجاقي روشن ت از اجاق من نبود. سر ناهار روز پيشش از من و مهين پرسيده بود: دلتان مي خواهد كجا زندگي كنيد؟ من گفتم: هرجا كه تو باشي و برايش اين شعر را خواندم:

گو كدامين شهر از آن ها بهتر است

گفت آن شهري كه در وي دلبر است

و هنوز هم به همين عقيده هستم و اين اعتقاد هم گمان نمي كنم چندان دور باشد. احساس مي كنم روز به روز آب مي شوم. مرا در مزار جلال چال كنيد. ترتيب سندش را داده ام.

بیشتر بخوانیم:

رفتم بال ا پيش جلال، گفت: باز آن درد آمد، هرچه صدا  زدم، صدايم را نشنيدي. بعد گفت: كوريبان د روي ميز بود يكي خوردم و گفت: ببين چند تا آسپرين داريم؟ شمردم هفت تا آسپرين داشتيم. گفت: خوب تا صبح بس است. گفتم: جلال جان نمي شود اين همه آسپرين خورد. بايد بروم دكتر بياورم. گفت: دكتر تقي زاده كه نيست. گفتم: مي روم هشتپر دكتر نوحي را مي آورم. گفت: نه بابا، چيزي نيست. مي ترسم تو اين باران تصادف كني. صبر مي كنيم تا صبح.

***

به جلال نگاه كردم. ديدم چشم به پنجره دوخته، چشم هايش به پنجره خيره شده، انگار باران و تاريكي چيره بر توسكاها را مي كاود تا نگاهش به دريا برسد. تبسّمي بر لبش بود. آرام و آسوده. انگار از راز همه چيز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو كشيده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسّم مي كند. تبسّم مي كند و مي گويد: كلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم. بدترين كاري كه به عمرش با من كرده بود همين بود.